chapter ³⁰
(love story)
داستان عشق
چند دقیقه بعد
تیلا:انقدر دوییده بودم خسته شدم نفس نفس زنان رفتم پیش اون دوتا کفتر عاشق،زیر یه درخت بزرگ نشسته بودن روبه روشون نشستم و گفتم:واااااااای چقدر این جا قشنگههه،چرا شما دوتا اصلا یه حرکت به خودتون نمیدین؟
کوک:خب...ام راستش داشتیم حرف میزدیم
تیلا
وا یه چیزی این وسط مشکوکه اینا چرا هرسری یه چیزی رو از من مخفی میکنن؟
:آهااا،بعدشم چرا شما دوتا واسه اینکه بیایم اینجا انقدر ادا و خجالت در میاوردین؟
ته
تیلا که این سوالو پرسید یاد اولین باری که اومدیم اینجا افتادم، بابای کوک همیشه مامان کوک رو اینجا میآورد بعدشم ما دوتا رو آورده بود اینجا با یاد آوری خاطرات یه قطره اشک از چشمام اومد پایین سرمو بالا کردم و گفتم:
اولین باری که فهمیدیم حسمون به هم چیه اومده بودیم اینجا، اولین کیسمون هم اینجا بود، اولین ....
تیلا:ای وای خب بسه دیگه نگو خومم فهمیدم
کوک یهو پقی زد زیر خنده از بغل تهیونگ بلند شو و گفت:تیلا خیلیییییی منحرفی(خنده)
تیلا:وا خب مگه چی بود؟
کوک:میخواست بگه اولین دعوامون هم اینجا بود
تیلا:ههههه فاککک گند زدم ببخشیددد(خجالت)(از خجالت غلط میخوره روی زمین)
بعد چند دقیقه که تیلا همونجوری روی زمین دراز کشیده بود پرسید:شما دوتا چرا نمیتونین مثل بقیه ی افرادی که همو دوست دارن پیش هم باشین
کوک«خب همه ی اینا تقصیر کمپانیه، یسری قوانینی اونجا هست،مهم ترین قانون اینه که عاشق همکارت نشو(دلخور)
تیلا:خب شما قبل از اینکه همکار شین همو دوست داشتین خب
ته:کمپانی همچین چیزی رو قبول نمیکنه ، ما باید از هم دور باشیم
کوک:چون گرایش ما مورد قبول خیلی از جوامع نیست و سر همین مارو هم تحت فشار میزارن(بغض)خیلی وقتا شده که حتی بخاطر این وضعیت از منیجرهامون هم کتک خوردیم ،خب دست خودمون که نیست(آخرش دیگه گریه اش میگیره)
تیلا:ای وای کوک گریه میکنیییی(از جاش بلند میشه و روبه روی کوک میشینه و دستشو میگیره)(همزمان تهیونگ هم دوباره کوک رو بغل میکنه)
ته:اشکالی نداره ماه من همه چی درست میشه دور اون چشمای تیله این بگردم ، گریه نکن(بغض)(سرشو بوسید)
تیلا دستای کوک رو توی دستش فشار میده و میگه:ته ته راست میگه اوضاع قرار نیست همیشه بد بمونه جئون،بلاخره یه روز روشنی هم هست دیگه(سر کوک رو بالا میگیره و اشکاش رو با دستاش پاک میکنه و میگه:دیگه نبینم گریه کنیااا ما خواهر بردار کلا تحمل دیدن گریه ی تو یکی رو نداریم جئون کوک، حالا هم پاشیم بریم اینجا دیگه خیلی داره خاطره یادتون میاره انگاری
داستان عشق
چند دقیقه بعد
تیلا:انقدر دوییده بودم خسته شدم نفس نفس زنان رفتم پیش اون دوتا کفتر عاشق،زیر یه درخت بزرگ نشسته بودن روبه روشون نشستم و گفتم:واااااااای چقدر این جا قشنگههه،چرا شما دوتا اصلا یه حرکت به خودتون نمیدین؟
کوک:خب...ام راستش داشتیم حرف میزدیم
تیلا
وا یه چیزی این وسط مشکوکه اینا چرا هرسری یه چیزی رو از من مخفی میکنن؟
:آهااا،بعدشم چرا شما دوتا واسه اینکه بیایم اینجا انقدر ادا و خجالت در میاوردین؟
ته
تیلا که این سوالو پرسید یاد اولین باری که اومدیم اینجا افتادم، بابای کوک همیشه مامان کوک رو اینجا میآورد بعدشم ما دوتا رو آورده بود اینجا با یاد آوری خاطرات یه قطره اشک از چشمام اومد پایین سرمو بالا کردم و گفتم:
اولین باری که فهمیدیم حسمون به هم چیه اومده بودیم اینجا، اولین کیسمون هم اینجا بود، اولین ....
تیلا:ای وای خب بسه دیگه نگو خومم فهمیدم
کوک یهو پقی زد زیر خنده از بغل تهیونگ بلند شو و گفت:تیلا خیلیییییی منحرفی(خنده)
تیلا:وا خب مگه چی بود؟
کوک:میخواست بگه اولین دعوامون هم اینجا بود
تیلا:ههههه فاککک گند زدم ببخشیددد(خجالت)(از خجالت غلط میخوره روی زمین)
بعد چند دقیقه که تیلا همونجوری روی زمین دراز کشیده بود پرسید:شما دوتا چرا نمیتونین مثل بقیه ی افرادی که همو دوست دارن پیش هم باشین
کوک«خب همه ی اینا تقصیر کمپانیه، یسری قوانینی اونجا هست،مهم ترین قانون اینه که عاشق همکارت نشو(دلخور)
تیلا:خب شما قبل از اینکه همکار شین همو دوست داشتین خب
ته:کمپانی همچین چیزی رو قبول نمیکنه ، ما باید از هم دور باشیم
کوک:چون گرایش ما مورد قبول خیلی از جوامع نیست و سر همین مارو هم تحت فشار میزارن(بغض)خیلی وقتا شده که حتی بخاطر این وضعیت از منیجرهامون هم کتک خوردیم ،خب دست خودمون که نیست(آخرش دیگه گریه اش میگیره)
تیلا:ای وای کوک گریه میکنیییی(از جاش بلند میشه و روبه روی کوک میشینه و دستشو میگیره)(همزمان تهیونگ هم دوباره کوک رو بغل میکنه)
ته:اشکالی نداره ماه من همه چی درست میشه دور اون چشمای تیله این بگردم ، گریه نکن(بغض)(سرشو بوسید)
تیلا دستای کوک رو توی دستش فشار میده و میگه:ته ته راست میگه اوضاع قرار نیست همیشه بد بمونه جئون،بلاخره یه روز روشنی هم هست دیگه(سر کوک رو بالا میگیره و اشکاش رو با دستاش پاک میکنه و میگه:دیگه نبینم گریه کنیااا ما خواهر بردار کلا تحمل دیدن گریه ی تو یکی رو نداریم جئون کوک، حالا هم پاشیم بریم اینجا دیگه خیلی داره خاطره یادتون میاره انگاری
- ۱۹۰
- ۰۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط